شاید هیچ کاری سختتر از این نباشد که مقابل یک خانواده بایستی و خبری را بگویی که میدانی با شنیدنش، زندگیشان برای همیشه تغییر خواهد کرد. در میناب، مردی مجبور شد یکییکی به خانوادهها خبر قربانیشدن عزیزانشان را بدهد؛ لحظهای که هیچ جملهای برای گفتنش کافی نیست و هیچ واژهای نمیتواند سنگینی آن را منتقل کند. باید در را میزد، روبهروی پدر و مادر میایستاد و جملهای را به زبان میآورد که خودش هم آرزو میکرد هرگز مجبور به گفتنش نباشد.
سختترین بخش ماجرا شاید همان چند ثانیه پیش از گفتن حقیقت بود؛ وقتی خانواده هنوز امیدوار بود فرزندش سالم برگردد و نمیدانست پشت آن در، چه خبری انتظارش را میکشد. برای آن مرد، هر خانه یک مواجهه تازه با درد بود و هر خانواده، یک چهره تازه از داغ میناب. گاهی سختترین لحظه زندگی، نه شنیدن یک خبر، که رساندن آن به کسی است که میدانی بعد از شنیدنش، دیگر زندگیاش مثل قبل نخواهد شد.



