برای یک پدر، هیچچیز شبیه جای خالی فرزندش نیست. خانه همان خانه است، وسایل همانجاست، عکسها هنوز روی دیوارند؛ اما چیزی در زندگی برای همیشه تغییر کرده است. پدری که هر روز چشمش به در میماند، صدای قدمهایی را به خاطر میآورد که دیگر شنیده نمیشوند و در میان خاطرات، دنبال نشانهای از پسرش میگردد؛ پسری که قرار بود سالها بعد، کنار پدرش بایستد و حالا تنها چیزی که از او مانده، خاطرهای عزیز و دلتنگیای بیپایان است.
«زندگی تلخ است، از وقتی تو رفتی تلختر.» این فقط یک جمله نیست؛ بخشی از درد پدری است که فقدان فرزندش را هر روز زندگی میکند. برای او، زمان نه مرهم این داغ، که یادآور روزهایی است که دیگر تکرار نمیشوند؛ روزهایی که پسرش بود، میخندید، حرف میزد و خانه با حضورش جان داشت. حالا پدر مانده و خاطراتی که هر کدام، دوباره جای خالی پسرش را به او یادآوری میکنند.



