۱۶۵ صدا و هزار امیدِی که پر کشید …

۱۶۵ صدا که هرکدام قصه‌ای داشتند؛ صدای خنده، بازی، درس خواندن و رویاهایی که هنوز فرصت بزرگ شدن پیدا نکرده بودند. حالا مردم از بچه‌های میناب می‌گویند؛ از چهره‌های معصومشان، از خاطراتشان و از خانه‌هایی که بعد از رفتنشان دیگر مثل قبل نشد. بعضی حرف‌ها را نمی‌شود تا آخر گفت؛ بغض، زودتر از کلمات راهش را پیدا می‌کند.

در این گفت‌وگوها، اشک‌های مردم فقط برای یک حادثه نیست؛ برای هزار امیدی است که ناتمام ماند. هرکس از این کودکان می‌گوید، انگار بخشی از داغ یک شهر را روایت می‌کند؛ شهری که هنوز میان خاطرات و جای خالی آن‌ها، دنبال صدای خنده‌هایشان می‌گردد.

3Ada50f2ca8f69d312c3d17a45dfb7c672629873-360P

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...