صبح آن روز برای زهرا جباری همهچیز مثل همیشه عادی و آرام شروع شد.
او موهای حنانه را شانه زد، زیپ کیف ریحانه را بست و آنها را راهی کرد.
ساعت ۱۰:۵۸ بود که معلم حنانه تماس گرفت و خواست برای تحویل گرفتن بچهها بیایند.
تماس معلم کوتاه و معمولی بود و هیچ هشدار خاصی از وقوع فاجعه در آن نبود.
اما نیم ساعت بعد، تمام دنیای این مادر در میان دود و آوار مدرسه فرو ریخت.
زهرا خودش را سراسیمه به مدرسه رساند، جایی که صدای جیغ و فریاد فضا را پر کرده بود.
والدین نام فرزندانشان را فریاد میزدند و زخمیها در میان گرد و غبار جابهجا میشدند.
مادر حنانه در آن میان به دنبال دخترش میگشت، اما هیچ ردی از او پیدا نمیکرد.
امیدوار بود خبرِ دیدن حنانه در حیاط مدرسه توسط اطرافیان، نشانه سلامت او باشد.
فکر میکرد شاید کسی او را به جای امنی برده باشد، اما این امیدواری دیری نپایید.
فردای آن روز، نام حنانه رسماً در لیست شهدای سردخانه میناب ثبت و تایید شد.
وقتی مادر برای وداع رفت، پیکر دخترش نه سوخته بود و نه نشانی از آوار داشت.
لباسهایش تمیز بود و تنها یک لک کوچک به اندازه عدس روی گونهاش دیده میشد.
انگار موج سنگین انفجار، قلب کوچک حنانه را هدف گرفته و او را درجا از پا درآورده بود.
تصویر آن چهره آرام و بدون جراحت، تلخترین خاطرهای شد که در ذهن مادر باقی ماند.



