دخترم فقط ده دقیقه دیگر خواب می‌خواست

زن جوان، با صدایی که هنوز هم لرزش آخرین ساعات دیدار با دخترش را دارد، از «نیایش صالحی» کلاس چهارمی مدرسه شجره طیبه می‌گوید، مدرسه‌ای که کادر آموزشی‌اش نه معلم، ناظم و مدیر، که رفیق بچه‌ها بودند. «دخترم آرزو داشت دکتر چشم‌پزشک شود، می‌گفت صبح‌ها مطب، بعدازظهرهایم آرایشگاه باشد، نقاشی هم خیلی دوست داشت.» شب حادثه (هشتم اسفندماه )، نیایش خودش را برای کلاس قرآن آماده کرده بود. سوره‌ای را با اشتیاق برای مادرش، اسما صالحی مقدم، خواند، شیرین‌زبانی‌اش، عمیق‌تر از همیشه بود. حوالی ساعت 21، مادر را به بیدار کردن خود و برادرش برای سحری سفارش کرد و به خواب رفت. «۱۰ دقیقه مانده به شش صبح، او را بیدار کردم تا برای رفتن به مدرسه آماده شود، سرویس ساعت ۶ و ۲۰ دقیقه دنبالش می‌آمد. چشمانش را به‌سختی باز کرد و زمزمه کرد: «تشنه‌ام». به او گفتم: دخترم، وقت سحری گذشته، اما اگر تشنه‌ای، آب بخور، او دوباره گفت «نه، مامان. فقط ده دقیقه دیگر می‌توانم روی دستت بخوابم؟.» همان‌طور که روی دستم دراز کشیده بود، دوباره به خواب رفت. گویی آخرین لحظات آرامش را در آغوش من تجربه می‌کرد.»
زمان رفتن به مدرسه بود. نیایش با هیجان از مادر خواسته بود با کش‌های جدید عید که دو شب پیش‌گرفته بودند، موهایش را ببندد. موقع رفتن، همیشه با بغل‌ها و بوسه‌های فراوان، دل مادر را گرم می‌کرد. آخرین خداحافظی، همان همیشگی بود، اما این بار، طعم تلخ جدایی را به همراه داشت. مادر پس از انجام کارهای خانه، کنار تلویزیون نشسته، قرآن می‌خواند که ناگهان صدای مهیب و هولناکی سکوت خانه را شکست. ابتدا تصور کرد اشیایی از بالای خانه دوطبقه افتاده است، اما با تکرار صدا، وحشت وجودش را فراگرفت.
«رفتم بیرون را نگاه کنم که دوباره صدا آمد. همسرم از محل کارش زنگ زد و علت صدا را پرسید. به حیاط رفتم و دیدم همه‌جا پر از دود غلیظی است، دقایقی بعد، همسرم دوباره تماس گرفت و این بار با صدایی مضطرب گفت که این صدا مربوط به اطراف مدرسه شجره طیبه است، فوراً برو دنبال نیایش، هرچه به گوشی خانم ذاکری، معلم نیایش، تماس گرفتم، یا بوق اشغال می‌زد، یا در دسترس نبود و در تماس آخر، تلفن همراهش خاموش شده بود.»
ترافیک سنگین خیابان‌ها باعث شد اسما به همراه پسرش، با تمام توان، پیاده به سمت مدرسه بدوند. اما صحنه‌هایی که مادر در بدو ورود به مدرسه دید، گویی جان او را هم گرفت. «نمی‌توانم آن لحظه را توصیف کنم، دست‌وپاهای قطع‌شده…» وی که ابتدا سمت مدرسه پسرانه رفته بود، توان راه رفتن نداشت و نتوانست جلو برود. نیم ساعتی بعد، سمت مدرسه دخترانه رفت و دنبال نیایش بود. همه زیر آوار بودند. در همان لحظات بود که انفجار دیگری رخ داد. نیروهای امدادی از والدین خواستند برای امنیت جانشان، محل را ترک کنند و برای جستجوی جگرگوشه‌هایشان به بیمارستان بروند. تا ساعت ۸ شب، هر آمبولانسی را نگاه کرد، نتوانست نیایش را پیدا کند. همسرش از او خواست از محل برود و منتظر خبر باشد. ساعت‌ها به‌کندی می‌گذشت و این مادر، تنها منتظر خبری بود که شبانگاه، با شناسایی از طریق گوشواره دخترش، به تلخ‌ترین شکل ممکن، حقیقت را دریافت. صورتی که تا دیروز می‌درخشید، اکنون با چهره سوخته در آغوش خاک، غریبانه آرام‌گرفته بود.

مشروح خبر در سایت خبر آنلاین قابل دسترسی است.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...