نیایش آرزو داشت روزی چشمپزشک شود؛ دختری کوچک با رویایی بزرگ که آیندهاش را در سفیدپوشی یک پزشک تصور میکرد. شاید هنوز سالها تا رسیدن به آن آرزو فاصله داشت، اما برای نیایش، آینده از همین رویاها ساخته میشد؛ از درس خواندن، بزرگ شدن و روزی که بتواند به چشمهای دیگران امید و روشنی ببخشد.
حالا اما آن رویای کودکانه ناتمام مانده است. نیایش فرصت پیدا نکرد بزرگ شود، درس بخواند و به آرزویی که در دل داشت برسد. رویایی که روزی قرار بود او را به آیندهای روشن برساند، همراه با پیکر کوچک و نحیفش به خاک سپرده شد؛ و برای خانواده، یاد دختری باقی ماند که بزرگترین آرزویش، چشمپزشک شدن بود.



