پیکر همسر را از روی حلقه ازدواج شناسایی کردم

علی، پسر هفت‌ساله آقای حسن سالاری، یک هفته بود پدرش را ندیده بود. در آخرین تماس، با دلتنگی از پدر پرسید کی برمی‌گردد و از او خواست برای تولدش جشن بگیرد و غافلگیرش کند. خواهرش محیا نیز از دلتنگی گفت و با ذوق از املت‌هایی که تازه یاد گرفته بود برای پدر درست کند، حرف زد. او نقاشی‌ها و نوشته‌های کوچکی را نیز برای پدر آماده کرده بود تا در کوله‌اش بگذارد.

آن روز، مادر برای بردن علی و محیا به مدرسه رفت. وقتی منتظر محیا بودند، انفجاری مدرسه را لرزاند. پدر که در شهری دیگر مشغول کار بود، ابتدا خبر حمله به درمانگاهی نزدیک مدرسه را شنید و چند ساعت بعد فهمید مدرسه فرزندانش هدف قرار گرفته است. تماس‌هایش با همسرش بی‌پاسخ ماند و سرانجام برادرش خبر داد که خودروی خانواده زیر آوار پیدا شده است.

پس از بازگشت پدر به میناب، بقایای پیکر همسرش و علی شناسایی شد؛ مادر با حلقه ازدواج و علی با جامدادی و مدادرنگی‌هایش. سه روز بعد، پدر در میان ده‌ها پیکر متلاشی‌شده، محیا را از روی انگشتر و النگویش شناخت.

خانواده چهار نفره سالاری، در یک لحظه، از کنار هم بودن به خاطره‌ای تلخ تبدیل شدند.

مشروح این روایت را می‌توانید از طریق این لینک مطالعه کنید.

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...