زهرا بهروزی، دانشآموز مدرسهی «شجره طیبه» در شهر میناب، دختری بود که در اوج خلوص و معصومیت، نامش با یکی از تکاندهندهترین روایتهای ایثار و صبوری گره خورد. او که در دامان پرمهر پدر و مادرش، آقای حسین بهروزی و خانم مرضیه حسنپور پرورش یافته بود، در روز حادثهی تلخ و ویرانگر مدرسهاش، در حالی به جمع کودکان آسمانی پیوست که روز قبل را حتی بدون خوردن سحری، روزه گرفته بود.
در ساعات نخست پس از آن انفجار، اولین تصویری که در رسانهها منتشر شد، متعلق به زهرای جانباخته بود؛ دخترکی مظلوم که موج انفجار او را به بیرون پرتاب کرده بود و پردهی کلاس به دور پیکر بیجانش پیچیده شده بود. اما حیرتانگیزترین بخش این تراژدی، ازخودگذشتگی پدر زهراست. آقای حسین بهروزی در همان ساعات ابتدایی، پیکر جگرگوشهاش را در میان آوار پیدا کرد و آن صحنهی تلخ را به چشم دید، اما این حقیقت سنگین را در سینه نگه داشت.
او در سکوتی شگرف، ساعتها در میان هوای شرجی و در کنار آوارها ماند و دوشادوش امدادگران برای یافتن و بیرون کشیدن پیکر دیگر قربانیان تلاش کرد. او با وجود روزهداری، تا ساعت هفت شب و زمان افطار لب به آب نزد. وقتی در پایان عملیات، خانوادهی بیتاب از او سراغ دخترشان را میگرفتند، به آرامی لب به سخن گشود و گفت: «من زهرا را پیدا کردم.» اطرافیان با حیرت پرسیدند که چرا تا آن لحظه چیزی نگفته است؟ پاسخ این پدر داغدار، کوتاه اما به وسعت یک دریا بود: «چه فرقی میکند؟ همهی این بچهها زهرای من هستند.»
آن شب، در میان اندوه اهالی روستا، این پدر صبور و باایمان مراسم دعا و مناجات برگزار کرد تا تسکینی بر دلهای شکسته باشد. سحرگاه روز بعد، در حالی که سفرهی خانواده یک فرشته کم داشت، یاد زهرای عزیز و روزهی بدون سحریاش، داغ خانم مرضیه حسنپور و دیگر اعضای خانواده را تازهتر کرد؛ اما منش، بزرگواری و تسلیم این خانواده در برابر تقدیر، روایتی جاودانه از مهر و ایستادگی خلق کرد.