معصومه نظری، دختربچه شیرین و هفت ساله، دانشآموز کلاس دوم ابتدایی بود که با رفتن زودهنگامش، داغی بزرگ بر دل خانواده و اطرافیان گذاشت. قصه به دنیا آمدن معصومه، روایتی از یک انتظار طولانی و عاشقانه است. پدر و مادر مهربان او، آقای حسین نظری و خانم فرخنده نظری، دوازده سال تمام برای در آغوش کشیدن فرزندشان صبر کردند. دوازده سال انتظار سرانجام با تولد این دختر زیبا به پایان رسید و چراغ خانه آنها با حضور معصومه و بعدها با تولد برادر کوچکترش، روشنتر از همیشه شد.
معصومه دختری باهوش و پرانرژی بود که روزهای کودکیاش را با شوق یادگیری و بازیهای کودکانه سپری میکرد. دخترخاله او که خود از معلمان دلسوز است، با عشقی فراوان خاطرات روزهای درس خواندن معصومه را مرور و روایت میکند. او به یاد میآورد که چگونه ساعتها در کنار این کودک مینشست و با هم درسهایش را تمرین میکردند. صدای خواندن کلمات و ذوق معصومه برای یادگیری و نوشتن، هنوز در گوش اعضای خانواده میپیچد و یادآور روزهای شیرین گذشته است. حالا آرزو دارد یک بار دیگر او را در آغوش بگیرد.
اما این روزهای شاد و پرامید، با یک فاجعه هولناک در مدرسه شجره طیبه میناب به پایان رسید. در جریان آن حمله شوم، معصومه کوچک به همراه دیگر همکلاسیهایش، مظلومانه جان خود را از دست داد و به جمع کودکان آسمانی پیوست. این کودک بیگناه، قربانی خشونتی شد که هیچگاه سزاوار آن نبود و دفتر مشق و کتابهایش برای همیشه نیمهباز ماند.
امروز، تحمل این داغ برای خانواده، بهویژه برای مادری که دوازده سال در آرزوی مادر شدن سوخته بود، جانکاه و غیرممکن است. خانم فرخنده نظری، چنان زیر بار این غم سنگین کمر خم کرده که اصلاً طاقت و توان رفتن بر سر مزار جگرگوشهاش را ندارد. جای خالی معصومه در خانه، برای آقای حسین نظری و همسرش، دردی است که با هیچ کلمهای توصیف نمیشود؛ پرندهای که پس از سالها انتظار بر شانه آنها نشسته بود، چه زود و چه تلخ پر کشید.