آخرین آغوش

ساعت هشت صبح، مادرش، پیش از رفتن به محل کار، به مدرسه سر زد تا هم از حال مهدیس جویا شود و هم تل مویی را که جا گذاشته بود، برایش ببرد. به محض رسیدن، مهدیس را در حیاط مدرسه دید که همراه دیگر دانش‌آموزان مشغول ورزش صبحگاهی بود. مهدیس با شور و شوق به سمت مادرش دوید، او را در آغوش گرفت. مادرش که از حال خوب او مطمئن شد، دخترش را بوسید و به سر کار رفت. در آن لحظه، هیچ خبری از جنگ و حادثه نبود، وگرنه مهدیس را با خود به خانه می‌آورد.

آن آخرین آغوش، تا ابد در قلب مادرش حک شد…

9B5df3c7ae0cad23489ccba69cd0bb2172414215-360P

 

 

ارسال پیام

Loading / جاري التحميل...