احسان سالمینیا تنها هفت سال داشت؛ کودکی پرانرژی، خوشخنده و تکفرزند خانواده که به گفته مادرش، با وجود سن کم، تکیهگاه عاطفی خانه بود. او عاشق امام حسین (ع) و تعزیه بود و در ششسالگی سه بار به کربلا سفر کرده بود. مادرش از پسری میگوید که با همه مهربان بود، به دیگران کمک میکرد و حتی کوچکترین خوراکیاش را با اطرافیان تقسیم میکرد؛ کودکی که حضورش، گرمای زندگی خانواده بود.
صبح روز حادثه، مادر خودش احسان را با لباس ورزشی به مدرسه رساند، بیآنکه تصور کند آخرین بدرقه اوست. ساعاتی بعد با تماس معلم، خود را به مدرسه رساند و با صحنهای روبهرو شد که هیچ مادری انتظار دیدنش را ندارد. پیکر احسان روز بعد پیدا شد و تنها چهرهاش سالم مانده بود؛ تصویری که برای همیشه در ذهن مادرش حک شد. او امروز تنها یک خواسته دارد؛ اینکه روایت فرزندش و دیگر قربانیان آن روز، هرگز به فراموشی سپرده نشود.
نسخه کامل این مصاحبه را میتوانید از طریق این لینک مطالعه کنید.



