که دیگر تکرار نمیشوند. نه صدایی از گریهاش بلند میشود و نه کلمهای بر زبان میآورد؛ گویی تمام حرفهای ناگفتهاش را به همان تصویر سپرده است. هر قطره اشکی که آرام از گوشه چشمش میچکد، روایتگر دلتنگی عمیقی است که در سکوت پنهان مانده.
او در آن قاب کوچک، تمام سالهای زندگی، لبخندها، صداها و خاطرات فرزندش را میبیند؛ پسری که روزی در کنار او بود و حالا تنها یادگارش تصویری است که مادر ساعتها به آن چشم میدوزد. گاهی یک نگاه خاموش، از هزاران واژه دردناکتر است؛ نگاه مادری که هنوز دلش میخواهد فرزندش را از قاب عکس بیرون بیاورد و دوباره صدایش را بشنود.



