محمد پیرزاده، یکی از صدها کودکی بود که سهمش از دنیا باید زنگ مدرسه، بازی با دوستان و رویاهای کودکانه میبود. اما سرنوشت او در روزی رقم خورد که هیچ کودکی نباید آن را تجربه کند. آنچه از او به یاد مانده، تنها نامی در میان اسامی نیست؛ یادآور معصومیتی است که قربانی خشونت شد.
وقتی از محمد حرف میزنیم، از کودکی میگوییم که اندازه آرزوهایش زندگی نکرد. هر تصویر و هر خاطره از او، پرسشی را زنده نگه میدارد که گذر زمان هم پاسخی برایش ندارد؛ چرا باید کودکی که هنوز در ابتدای مسیر زندگی بود، چنین پایانی را تجربه کند؟



